سینی چای رو از دست لیلا گرفتم. دستش بدجور می لرزید. از برادر ها قاسم هنوز نیامده بود. راهش از همه ما دورتر بود. بقیه خواهر و برادر ها جمع بودیم. سینی چای را گذاشتم وسط. کسی حرفی نمی زد. انگار برای عرض تسلیت دور هم جمع شده بودیم. تسلیت شروع یک رابطه!
***
پیش تر زیاد دور هم جمع می شدیم. مخصوصا ما دخترها. چقدر حرف داشتیم برای گفتن. از دوخت و دوز لباس برای فلان عروسی تا حرف و حدیث و غیبت پشت سر این و آن. و آنقدر بحث بینمان داغ می شد که با جار و جنجال و قهر و ناراحتی به پایان می رسید.
چقدر آقا جون از این معرکه گیری که راه می انداختیم بدش می آمد. همیشه به مادر می گفت آتش این فتنه و آشوب را تو به پا می کنی.
آقا جون رابطه خوبی با مادر نداشت. از وقتی یادم می آید همیشه با هم درگیر بودند. از هر ده کلمه که با هم حرف می زدند نه کلمه اش ناسزا و بد و بی راه بود. مادر بارها عنوان کرده بود که به خاطر بچه هایش سر زندگی اش مانده و آقاجون هم شاید از ترس آبرویش تن به این رابطه تلخ و تاریک داده بود...
قاسم هم از راه رسید. تنها آمده بود. مثل بقیه. شروع کردیم به احوال پرسی و برای چند لحظه فراموش کردیم برای چه دور هم جمع شده ایم. قاسم که نشست دوباره سکوت در سرا سر خانه حاکم شد. شاید کسی جرات حرف زدن از زنی دیگر را در این خانه نداشت!
قاسم با صدایی آرام جوری که انگار طناب انداخته اند ته گلویش و حرف ها را یکی یکی و با زحمت بیرون می کشند گفت: مادر چیزی می داند؟
همه نگاه ها برگشت سمت لیلا، خواهر بزرگترمان. سرش را به علامت منفی تکان داد و آهسته گفت: نه مادر و نه محمد علی.
احمد گفت: بهتر است این موضوع پنهان بماند. محمد علی بچه است. کله اش باد دارد. اگر بفهمد کار دست خودش و آقاجون می دهد. مادر را هم که می شناسید... و بعد رویش را برگرداند سمت پنجره. شاید می خواست چشم در چشم بقیه نشود.
صدای در که آمد همه جا ساکت شد. مادر بود. سلاممان را با نگاهی مبهوت دنبال می کرد. از دیدنمان در آن وقت روز تعجب کرده بود. قبل از اینکه کسی حرفی بزند لیلا پیش قدم شد و گفت: دلمان هوای بچه گی هایمان را کرده بود گفتیم بیاییم خواهر و برادری مثل قدیم ها دور هم بنشینیم و چایی بخوریم و خاطراتمان را مرور کنیم. همه از روی تاییدی اجباری سرهایشان را تکان دادند. و من نگاهم را چرخاندم سمت چای های سردی که از بی میلی توی سینی وا رفته بودند!...
***
آقاجون داشت جوراب هایش را از پایش در می آورد. برایش چای آوردم. نگاهم یه دستان چروک و خسته اش خیره بود. از خودم پرسیدم یعنی الان با اون بوده؟! به جاهایی فکر کردم که مادر باهاش نرفته بود... غذاهایی که هیچ وقت براش نپخته بود...
از پنجره به دنیای خالی کودکی هایم خیره شدم. من و لیلا داشتیم توی حیاط دنبال هم می دویدیم. مادر داشت کپسول گاز را به زور روی پله ها جابجا می کرد. زنگ در رو که زدند فکر کردیم قاسمه . من دویدم سمت در. پستچی بود. نامه آقاجون رو از جبهه آورده بود. چقدر خوشحال شدیم. مادر نامه رو گذاشت روی چشماش. چندین بار اونو بوسید و گریه کرد. یعنی مادر این ها رو به آقاجون گفته بود؟...
آقاجون با صدای خسته ای گفت: تازگی ها سر سنگین شده اید. دیگه به پدر و مادر پیرتان سر نمی زنید. چرا لیلا امروز نیامده؟ بغض گلویم را گرفت. در حالی که سعی می کردم خودم را کنترل کنم گفتم سرمان خیلی شلوغ شده. توی دلم گفتم سرت شلوغ شده آقاجون!...
***
برق ها رفته بود.چراغ گردسوز رو از روی تاقچه برداشتم و روشن کردم. گذاشتم وسط اتاق. نور بی روحی توی چشمای مادر و محمد علی شعله می کشید و سایه آقاجون انگار توی فضای خاموش بینشان پرپر می زد .
حس خوبی داشتم. نفس کشیدن توی تاریکی برام راحت تر بود. با خودم گفتم چه خوب می شد اگر برق به این زودی ها نمی آمد و این احساس خالی بودن تا صبح با من بود...
حاشیه: از دوستان عزیزم دعوت می کنم که از تصویرساری های من در وبسایت شخصی ام دیدن کنید.
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 20:48  توسط سحر
مادرم دستم را ول کرد تا چادر از سرش سر نخورد.
و من گم شدم تا او گناه نکند.
مادرم رفت به بهشت، من رفتم به جهنم!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 13:26  توسط سحر
نترس حبه انگورم! نترس از هيبت اين گرگ بد ذات. با تو که کاري ندارم. از پشت سوراخ شکسته ساعت چشمانت را مي بينم که چقدر پر اضطراب است. نمي دانم اين صداي حرکت پاندول ساعت است يا دل پر هراس تو. بميرم براي اين همه نگراني که به جانت ريخته ام.
وارد خانه که شدم گرسنه بودم و بي تاب. حالا که دو برادرت را بلعيدم سيرم و بيزار.
بيزار از خودم. از خوي وحشي ام. وقتي تورا مي بينم چنان کز کرده اي درون ساعت تا به خيال خودت از چشمان حريص من پنهان شده باشي دلم مي خواهد همين لحظه خودم را تکه تکه کنم!
حبه انگورم گرچه تو نمي داني درد گرسنگي چه به روز من آورده بود اما من اکنون مي دانم که چه بر سر تو و خانواده ات آورده ام.
نه حبه انگورم، نترس. من با تو کاري ندارم. مي روم آن بيرون گوشه اي از حيات خانه مي نشينم و انتظار مي کشم تا مادرت برگردد. تا تو به آغوش گرمش پناه ببري و بگويي اين ننگ صفت بد ذات چه به روز برادرانت آورده. منتظر مي مانم تا مادرت پايان تلخ اين قصه را رغم بزند...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:9  توسط سحر
به خاطر ترام گرم آن قهوه سر رفته روي نقطه جوش اعصابم بي خبر بيدار مي شوم. پشت پرده انگار باد بي داد مي کند از همان روزنه شکسته. بلند مي شوم، پايم مي خورد به سايه اي، پر پر مي زند و عکس مهراوه مي افتد روي آب. صدايي صدايش مي کند:الي الي... الي انگار مي پيچد توي کوچه اي ديگر تا باز من بيچاره ديگر نفس نکشم...
من نگران علي سيبيلو نيستم، نگران جلگه هاي پست گيلان، مادر جوجه هاي له شده زير پايم، و شکار لحظه هاي آخر خودم نيستم. من از افتادن کارت تلفن چند دقیقه ای ام توي جوب آب کنار پوست آدامس، کاغذ لهيده سيگار kent (ديگر بهمن نمي کشند، اين روزها) دلهره اي ندارم.
این روزها انگاری مرا فقط تاریخ انقضای حک شده بر روی پاکت شیر یارانه ای نگران می کند! (اگر دو روزش گذشته باشد
- پسرم؟
- بله بابا؟
- اون پرانتز رو ببند بابایی موش میره توش!
- چشم بابا.
- ) .
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:44  توسط سحر
دخترها به هم نگاه کردند. در گوش هم پچ پچ کردند. زير لب چيزي گفتند. نخودي خنديدند. صداي هلهله و شادي بلند شد. و خواهر من ازدواج کرد...
اگه خواهرم ازدواج نکرده بود چه کارها داشتيم که با هم انجام بديم. چه کوهها که ازش بالا بريم. چه شقايق ها که جمع کنيم و چه خاطره ها که بسازيم.
خواهرم شانزده سالش بود که عاشق شد. عاشق اولين خواستگاري که وارد خونمون شد و ازدواج کرد. من هنوز دوازده سالم بود. هنوز خواهر عروس شده نديده بودم! فکر مي کردم آخرش خواهرم لباس سفيد تور توري رو در مي آره و دامن گل گلي خودشو مي پوشه. فکر مي کردم آخرش عروس بازي تموم مي شه.
رو به روي خونمون کوه بزرگي بود پر از گل شقايق. کوهمون مي رفت تا يه جايي تو افق گم مي شد. ما هر چند وقت يکبار تا نزديکي هاي افق مي رفتيم و بر مي گشتيم. هر بار چند قدم جلو تر. چند قدم دور تر و باز بر مي گشتيم. قرار بود بريم و بريم تا بدونيم اون طرف کوههاي شقايق چه شکليه!
وقتي خواستگارا اومدن ما خسته و کوفته از کوهنوردي بر گشته بوديم با يه بغل گل شقايق. آخرين شقايق هايي که با هم چيديم از آخرين کوهي که بالا رفتيم تو آخرين روزي که با هم بوديم...
بعد خواهرم به جلگه ها پيوست. جلگه هاي پست گيلان. دور دور. بدون هيچ کوهي. بدون هيچ شقايقي.
روزي که شانزده ساله شدم از همه چيز متنفر بودم. از اولين خواستگاري که مي آمد. از اولين کسي که حتمي عاشقش مي شدم و از اولين دور نماي جلگه هاي پست گيلان!
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط سحر
آنچه که باعث شده من اينجا بالاي ساختمان نيمه کاره اي رو به پايين بايستم و خودم را با صداي بلند تسليم گريه کنم فقط يک چيز است: من بيدار شده ام!
زن فعالي بودم. متفکر و البته خلاق.مدير عامل شرکت خصوصي همسرم. زيبا و خواستني و کمي هم عصبي. بهترين همکار بودم براي همسرم که اينطور مي خواست. من بهترين بودم چون اينطور مي خواستم. ده سال بود که همين بود و من خوشبخت بودم چون هردومان اين طور مي خواستيم. ده سال کنار هم بدون عامل بيگانه اي به نام بچه.
تا يک روز پيش که من عاشق مردي شدم که همسرم نبود. که متعلق به زندگي ما نبود. مردي که صاحب قدرت نبود. صاحب تحصيلات عالي، صاحب افتخارات متعدد اجتماع پسند نبود. چيزهايي که در همسرم در طي ده سال تلاش و همت متبلور شده بود. من با اينها زندگي کرده بودم. شخصيتي که بودنش افتخار من بود تا يک روز پيش.
اورا همين ديروز ديدم. در يک پارک معمولي و روي نيمکتي ساده. نه در فصل بهار که شکوفه هاي نو رس بهاري مست و مدهوشمان کند. نه در فصل پاييز که در رقص شاعرانه برگهاي سرخ و زرد در غروبي دل انگيز انتخاب شده باشيم تا بهم برسيم، نه.
من اورا در يک ظهر داغ تابستاني که حرارت بي رحمانه نور مستقيم خورشيد کلافه ات مي کرد. بر روي نيمکت چوبي آفتاب خورده اي که تلاش مي کرد ماهيت خود را از پس سالها و فصل ها همچنان حفظ کند ملاقات کردم.
نشسته بود تا کفش هاي هر عابري را که از او بخواهد، از کهنگي در بياورد و آبرومند کند. و من کنار آن مرد نشسته بودم. يک دل در کنار يک دل. دلي از جنسي لطيف، اتو کشيده، مرتب، با بوي خوش عطر کاتريناي فرانسه در کنار دلي زمخت، خسته و از نفس افتاده با بوي دود و عرق.
فاصله ما تنها چند زاويه تابيده شده از نور خورشيد بود بر روي لايه رنگ پريده نيمکت همراه چند پره اکسيژن، هيدروژن و مقداري دي اکسيد کربن و شايد چند گاز ديگر که همگي با اصرار بي رنگي بين ما را پر کرده بودند.
بي رنگي اي که در فاصله دو ترام گرم و سرد در دو قطب يک نيمکت قرار گرفته بود.
موهاي جوگندمي در تلؤ لؤ آفتابي داغ ، گريخته و ريخته بر چشم هايي چون قهوه جوشيده و سر رفته بر پهناي صورتي که گويي اشعه هاي آفتاب حرصش را از عينک هاي يو وي همسرم بر روي آن خالي کرده بود. و اين ترام گرم از زندگي سايه اي بر پيکر سر د زني انداخته بود که شال آبي رنگي بي روح بر سرش يخ بسته بود.
مردي در گوشه اي از پارکي در حال واکس زدن کفش هاي عابرين، چهره اي آشنا بود در يک تابستاني نا ستودني بر نيمکتي داغ در زوال ظهر. انگار همه چيز را آورده بود. چون ناظمي پرونده به دست تمام تاريخچه خيالم را زيرو رو مي کرد.
بيست سال پيش... نوجواني شانزده ساله، اوج بلوغ، اوج احساس و لذت. عاشق مردي سي و چند ساله، بي التهاب جواني، گذشته از تب وتاب کوچه هاي پر پيچ و خم عشق و عاشقي ها.
هر روز. بعد از مدرسه. قبل از رفتن به خانه. بر روي ساختمان نيمه کاره اي آويزان از طناب، مي ديدمش. من عاشقش بودم. از دور. هميشه با ديدنش مي دويدم. از مدرسه تا خانه. بدون خستگي...
شعر هاي بي قافيه، نامه هاي نيمه کاره، حسرت هاي شبانه! انتظار براي فردا، چيزي بود که لا به لاي ساختمان چند طبقه سنگ نماي روبه روي مدرسه گم شد، لا به لاي درس و حساب وکتاب، لا به لاي جواني و ازدواج. و حالا بيست سال بعد مردي سي و چند ساله، بي خبر اما با همان نگاه آويزان از طناب، روي زمين گوشه اي از پارک در ذل ظهر تابستان.
دو مرد، از يک جنس، در دو زمان متفاوت، باني يک حس مشترک در من؛ عشق!چه حسابي، چه کتابي در آن ظهر با حرارت. در آن تابستان بي غل وغش. بيرون از شرکتي که ده ها کارمند و کارگر با هزاران نگاه مختلف ـ محصول ده سال زندگي مشترک من و همسرم ـ در رفت و آمد بودند. اين لحظات کجاي خوابهاي من بود؟؟؟
" زني روي بند آويزان در حياط لباس پهن مي کند. بچه هايش دور و برش پرسه مي زنند. يکي، دو تا، سه تا پسر. يک دختر. ناگهان صداها جامد مي شوند. بچه ها از حرکت مي ايستند. از بالاي خانه مردي آويزان از طناب پايين مي آيد... پايين مي آيد، تا به زير پاي زن، زانو مي زند. سايه اش مي افتد روي کفش ها... از خواب پريدم! هنوز شب است."
" مردي از طناب آويزان از ساختمان نيمه کاره اي پايين مي آيد روي کفش هايم مي افتد. لبخند مي زنم. لبخند مي زند. صداي بوق مي آيد. چشم هايم را باز مي کنم. پسري سوار بر دوچرخه از وسط پارک مي گذرد. کنار من روي نيمکت ترام گرم از بين رفته است. از خواب مي پرم. احساس سرما مي کنم! هنوز شب است."
دختري شانزده ساله، عاشق بوي مادر شدن، بوي صف نان تنوري، بوي پياز داغ روي آش رشته نذري، کنار زني سي ساله، عاشق سرمايه گذاري، رقابت در بورس، مديريت تسريعي، توي قاب عکسي مبهم کنار ساختماني نيمه کاره... از خواب مي پرم. هوا روشن است!"
انگار از خوابي ده ساله بيدار شده ام. از خانه بيرون مي زنم. مي روم رو به روي پارک. از ساختمان نيمه کاره اي بالا مي روم.
من اينجا، بالاي ساختمان نيمه کاره اي رو به پايين مي ايستم و خودم را با صداي بلند تسليم گريه مي کنم. تسليم دختري شانزده ساله، تسليم بوي مادر شدن، بوي عطر رازينه، بوي عشق...
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:7  توسط سحر
سوال امروز من از شما این است؛
موش دوانی در امور خانگی تاکی؟ دخالت دست های بیگانگان تا کی؟
چشم هایتان را باز کنید. ببینید دارید چه می کنید!
این بیگانگان خودشان عامل این درگیری ها و موش دوانی ها در امور داخلی هستند.
بعد می ٱیند دست یاری به سویتان دراز می کنند و شعار دوستی می دهند.
بدانید این ادعای کمک و یاری بهانه است. این موشگیری ها بهانه است.
می خواهند آواره تان کنند. می خواهند خانه تان را از شما بگیرند!
چرا از بکار گیری نیروهای داخلی طفره می روید. چرا بهانه دست بیگانگان میدهید؟
من به شما علاقه دارم! من نگران آینده شما هستم!
- پسرم؟
- بله بابایی؟
- اون تلویزیون رو خاموش کن!
- چشم بابایی.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:18  توسط سحر
من امروز صبح خيلي زود بيدار گرديدم و فهميدم مامانم صبح خيلي زودتر به خانه مامان خودش يعني مامان گنده خودم در دارغوز آباد رفتيده. من نمي دونم دارغوز آباد کجاي ايران مي هستش اما بابايم گفته که دارغوز آباد شهري ست در دوردست ها که فاميل هاي مامانم در آنجا ساکن مي هستن.
بابايي به من گفته که از امروز تا اطلاعات ثانوي چند عدد خانم متخصص موشگيري جهت بازديد اوضاع کنوني منزل به خانه ما رفت و آمد مي کلونند. و من بايد جلوي آنها مؤدب مي باشم.
- پسرم؟ - بله بابا؟
- مؤدب يعني......؟ـ مؤدب يعني مثلا در جلوي آنها به چس فيل نگويم چس فيل، بگويم "شکوفه فيل".
دستم را با حس و خيلي عميق توي دماغم نکلونم
و اگه احيانا ... سريع در اتاقم به به بزنم .
ـ آفرين.
- بابا؟!
- جانم پسرک باهوش بابا؟ـ چرا از مامان براي گرفتن موش هاي خانه کمک نمي گيريم؟!
- پسرم تا به حال شنيده اي که مي گويند کوزه گر از کوزه شکسته آب مي خوره؟ - نه بابايي، نشنيدم.
- خب پس شنيده اي که چاه کن هميشه ته چاه است؟ - نه. نشنيدم.
- اشکالي نداره. حتما اينو شنيدي که مي گن هر که بامش بيش برفش بيشتر؟؟؟ - نه بابايي.
- پسرم؟
- بله پدر؟
- تا به حال شنيدي که بگن تو خيلي کودن هستي؟- بله بابايي، خيلي!!!
- برو پسرم. برو بازيت رو بکن. - چشم بابايي.
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:48  توسط سحر

من مي خوام مثه بابام باشم چون بابام بودن خيلي کيف مي داره. باباي من خيلي کله اش گنده است. پوستش هم کلفت مي باشه. اين هارو مامان مي گويه. مامان عنصر مظلوم، مفعول و مفقود زندگي بابا و در آستانه طلاق مي باشه. اين هارو هم همان مامان مي گويه. ما يه خانواده سه نفر و خورده اي مي هستيم. بابا مي گه اين خورده اي به علت تمايل شخص بشر به تنوع طلبي مي هستش که در روح باباي من ايجاد گرديده مي باشه. مامان همچنان عنصر مفعول در توي زندگي بابا، بيرون از توي زندگي بابا خيلي هم فعال مي باشه. مامان در خارج از منزل وکيل مي هستش. کار مهم مامان نجات خانم ها از دست هوو مي باشه. من از مامان پرسيده ام که مادر من هوو چه مي باشد؟ اون گفته: هوو در خانه هاي تاريک هستش و خانم ها را آواره مي کلونه. من فکر مي کنم هوو همان موش مي هستش. و خدا رو شکر که در خونه ما موش نمي باشه، چون يه خانمي هميشه توي خونه ما مراقب من و خانه مي باشه. بابا مي گویه اين خانم در راستاي جايگزيني نيروي جديد و بسيار آپ توي ديت مي هستش. من فکر مي کنم آپ توي ديت يک جور مرض مي هستش، چون اين نيروي کار جديد اصلا کارامد نمي باشه و نصف مامان هم کار نمي کلونه اما بابا مي گه که بجاش سه برابر مامانت خوشگله! و از ورود موش بيشتر به خانه ما جلوگيري مي کلونه. ما يه خانواده سه نفر و خورده اي خيلي خوشبخت مي هستيم. من هم مي خواهم در آينده خود مثل بابام باشم چون بابام بودن خيلي کيف مي داره.
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:35  توسط سحر
- نمي دانم چقدر ميشود صحبت کرد. شايد بيست دقيقه. مي خواهي خانم؟
ـ مي خواهم آقا!
مي خواستم. براي صحبت کردن با تو! دور بودي. لازم بود؛ کارت تلفن.
بيست دقيقه صحبت هاي تورا در دستم مي گيرم آن طرف خيابان که راه مي روم بي تو.
ـالو....سلام.
ـ الو؟ برو يک "جاي خلوت تر". صدامو مي شنوي؟
صدايش بلند است لعنتي؛ موتور سيکلت.کمي جلوتر است حرفم که بر زبان مي چرخد؛ دربست! دير که شد زبان اشاره ي دستم رفت؛ تاکسي!
داغي خيابان حرارت مي دهد، بيست دقيقه در دستم. گرم مي شود؛ صحبت هاي تو. آن طرف خيابان است؛ "جاي خلوت تر" که گفتي،توي کوچه. مچم را باز مي کند کش چادر کشيده شده بر آسفالت داغ. افتاد انگار چيزي در جوب. مثل پاکت تکيده ي سيگار بهمن... پوست آدامس اوربيت... در جيبم نبود. دستم خالي مي شود. ناگهان نيست. بيست دقيقه صحبت هاي تو خيس مي شود در امتداد عبور ماشيني که بوق مي زند دربست. جاي خلوتري مي ايستد، قلبم از شدت دوري،کنار پوست آدامس... پاکت لهيده ي سيگار.
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:40  توسط سحر